مکزیک، سرزمینی که حدود ۳۰۰ سال مستعمره اسپانیاییها بود، سرانجام در سال ۱۸۱۰میلادی(۱۱۸۹ هـ.ش)، به استقلال رسید. اما این استقلال نتوانست برای مکزیکیها، آرامش خاطر در پی داشته باشد. خیلی زود، آمریکاییها جای استعمارگران پیشین را گرفتند و فئودالها، با در اختیار گرفتن بیش از ۸۰ درصد اراضی زراعی مرغوب کشور، عملاً همه چیز را تحت کنترل داشتند و با آمریکاییها هم نرد عشق میباختند. دهقانان مکزیکی که اغلب آنها دورگههای سفیدپوست - سرخپوست بودند، خیلی زود دریافتند که استقلال و نفی استعمار اسپانیا، رهاوردی برای آنها نداشته است. هنوز مدتی از اعلام استقلال مکزیک نگذشته بود که در دهه ۱۸۴۰، جنگهای خونین آمریکا و مکزیک آغاز شد. یانکیها که سودای تصاحب سرزمینهای زرخیز جنوب را داشتند، بیمحابا به مستملکات مکزیکیها تاختند. آنها در ۱۷ سپتامبر ۱۸۴۷، مکزیکوسیتی، پایتخت مکزیک را اشغال کردند و دولت ناتوان این کشور را برای پذیرش خواستههایشان، تحت فشار گذاشتند؛ مکزیک تسلیم شد و در پی آن، سراسر تگزاس، تمام کالیفرنیا، همه نوادا، یوتا و بخشی از نیو مکزیکو، آریزونا، کلرادو و وایومینگ را از دست داد. ایالات متحده در عوض این تحقیر، فقط ۱۸ میلیون دلار به دولت مکزیک پرداخت کرد و به این ترتیب، مکزیکیها نیمی از اراضی سرزمینی خود را از دست دادند.
مکزیک در آستانه انقلاب
شرایط اقتصادی و اجتماعی مکزیک پس از جنگ با آمریکا، به شدت بحرانی شد. فئودالها که اصولاً به ستمپیشگی عادت داشتند، دهقانان را بیش از گذشته تحت فشار قرار دادند. اواخر قرن نوزدهم، وضع به طرز غیر قابل تحملی، وخیم شد. در این بین، دهقانانی که صاحب زمین بودند، به تدریج برای واگذاری اراضی تحت فشار قرار گرفتند. دولت که در راستای خواست فئودالها گام بر میداشت، تقاضای اصلاحات ارضی را رد کرد. آمریکاییها به شدت از دولت حمایت میکردند. آنها از سال ۱۸۲۳ و در پی اعلام «دکترین مونر»، سراسر قاره آمریکا را مِلک خود میدانستند و با هر نوع فعالیت استعماری اروپاییها در این قاره، مقابله میکردند. طی کمتر از ۷۰ سال، ایالات متحده توانست جای استعمارگران قدیمی را بگیرد. دهقانان مکزیکی که از اقدامات خصمانه دولت مرکزی به جان آمدهبودند، آماده یک شورش بزرگ شدند. در همین زمان بود که دهقانی از اهالی «آنه نه کیلکو»، روستایی واقع در ایالت «موره لوس»، بپا خاست و سازماندهی روستاییان را برای ایستادگی در برابر خواست نامشروع دولت «پورفیرو دیاز»، برعهده گرفت؛ دولتی که نزدیک به دو دهه، خون زارعان مکزیکی را در شیشه کرده بود.
تولد یک قهرمان
برای مردم مکزیک، «ایمیلیانو زاپاتا» یک قهرمان است؛ قهرمانی که خواستههای ملت را فریاد کرد و در برابر دیکتاتوری وابسته به آمریکا، ایستاد. «زاپاتا» در هشتم اوت سال ۱۸۷۹(تابستان سال ۱۲۵۸ هـ.ش) به دنیا آمد. پدرش یک زمیندار خردهپا بود که با کار زراعت، شکم خانواده پرجمعیت خود را سیر میکرد. «زاپاتا» فقط در مدرسه ابتدایی روستا، خواندن و نوشتن آموخت و سپس به کار در مزرعه پرداخت؛ ۱۸ ساله بود که پدرش را از دست داد و مسئولیت اداره خانواده را برعهده گرفت؛ از همین زمان بود که با ستم نفس گیر فئودالها و اقدامات خصمانه و توام با خشونت پلیس محلی «رورالس» یا همان ژاندارمها، بیش از گذشته آشنا شد و از آنجا که روحیهای آزاده و ظلمستیز داشت، با هر دو گروه درافتاد و در عنفوان جوانی، طعم فرار و تبعید را چشید.
در سپتامبر سال ۱۹۰۹(شهریور سال ۱۲۸۸)، روستاییان که در جبین «زاپاتا»، همت بلندی برای مقابله با ظلم میدیدند، او را به ریاست کمیته دفاع روستای «آنه نه کیلکو» برگزیدند و این، آغاز زندگی سیاسی و مبارزاتی «امیلیانو زاپاتا» بود. او کوشید در ابتدای کار، به صورت مسالمتآمیز، به تهاجم و تجاوز فئودالها که تحت حمایت دولت مرکزی انجام میگرفت، خاتمه دهد؛ اما وقتی که دید مهمترین مانع بر سر راه صلح، کسی جز «پابلو اسکاندون»، فرماندار ایالت «موره لوس» و بیشتر از او، «پورفیرو دیاز»، رئیس جمهور مستبد و دیکتاتور مکزیک نیست، رویکرد مسالمت آمیز را کنار گذاشت و به بسیج نیروهای مردمی برای مقابله با فئودالها پرداخت. مدتی بعد، در سال ۱۹۱۰، افراد «زاپاتا» که به زاپاتیستها مشهور بودند و اصلاحات ارضی و کاهش قدرت فئودالها را به عنوان آرمانشان معرفی میکردند، به اراضی زمینداران ثروتمند ایالت «موره لوس» حمله و آنها را بین دهقانان تقسیم کردند.
شریک دزد و رفیق قافله!
در همین زمان، «فرانسیسکو مادرو»، فرزند یکی از فئودالهای مشهور مکزیک، به همآوایی با خواستههای دهقانها پرداخت. او با شعارهای عمدتاً سیاسی، قیامی را علیه «پورفیرو دیاز» سازماندهی و طرحی موسوم به «سان لوییس پوتوسی» را ارائه کرد که بر مبنای آن، باید اراضی مصادره شده دهقانان خردهپا به آنها بازگردانده میشد و فئودالها جریمه این تعدی را میپرداختند. «زاپاتا» که مجذوب این طرح انقلابی شده بود، خیلی زود ائتلاف خود را با «مادرو» اعلام و نیروهای خود را در ایالت «مورهلوس» فعال کرد. نتیجه این اقدامات، تصرف تمام ایالت توسط زاپاتیستها بود. آنها توانستند تا ماه مه سال ۱۹۱۱(اردیبهشت ۱۲۹۰)، سراسر مناطق جنوبی مکزیک را تحت کنترل خود درآورند. در مدت کوتاهی، «زاپاتا» و افرادش، خود را به جنوب پایتخت رساندند. «پورفیرو دیاز» که قادر به مقابله با نیروهای مردمی نبود و استفاده از ارتش فدرال را کاری عبس میدانست، از قدرت کنارهگیری کرد و به فرانسه گریخت و در تیرماه ۱۲۹۴، در پاریس درگذشت. با فرار «پورفیرو دیاز»، به نظر میرسید که «زاپاتا» شاهد مقصود را در آغوش گرفته باشد، اما وقایع تلخ دیگری در راه بود.
خنجر زدن از پشت
«فرانسیسکو مادرو»، فئودال زادهای که با حمایت و پشتیبانی جنبش دهقانی زاپاتیستها به قدرت رسیده بود، حاضر به پذیرش خواستههای «زاپاتا» نشد. او حاضر نبود حقوق اقلیت سرخپوست را که به امید بهتر شدن اوضاع، در راه جنبش رهایی از دیکتاتوری، جانفشانیها کرده بودند، بپذیرد. خیلی زود اختلافات میان «زاپاتا» و «مادرو» بالا گرفت و رهبر زاپاتیستها، روند خلع سلاح نیروهایش را متوقف کرد؛ خلع سلاحی که در واقع اقدام فریبکارانه «مادرو» برای آغاز در هم کوبیدن زاپاتیستها بود. مدتی بعد، نیروهای ارتش فدرال وارد عمل شدند و جنگ میان افراد «زاپاتا» و ارتش بالا گرفت؛ آتش جنگ سراسر مکزیک را به ویرانه تبدیل کرد. «زاپاتا» که با خلع سلاح نیروهایش، توان پایداری نداشت، به مبارزه چریکی متوسل شد؛ مبارزهای که مردم مکزیک، قویاً از آن پشتیبانی میکردند. این درگیریها همچنان ادامه پیدا کرد تا اینکه، سرانجام قرار شد «زاپاتا» و دشمنانش، برای پایان دادن به جنگ، پای میز مذاکرهای بنشینند که در «اِسیندا دِ سَن خوان» در شهر «چینامِکا» چیده شده بود. اما وقتی «زاپاتا» در دهم آوریل ۱۹۱۹(۲۰ فروردین ۱۲۹۸)، به محل قرار رسید، در کمین نیروهای فدرال گرفتار شد؛ او را به گلوله بستند و به زندگیاش خاتمه دادند.
منابع:
آمریکای لاتین، دنیای انقلاب؛ ک.بیلز، ترجمه و.ج.تبریزی، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی؛ ۱۳۵۷
زاپاتا، ایدئولوژی یک دهقان انقلابی؛ ر.پ.میلن، ترجمه و.درساهاکیان، مؤسسه مطبوعاتی عطائی، ۱۳۶۱





نظر شما